معین - طلوع
![]() |
پس از آن غروب رفتن ...اولين طلوع من باش من رسيدم رو به آخر ...تو بيا شروع من باش شبو از قصه جدا کن...چکه کن رو باور من خط بکش رو جاي پاي...گريه هاي آخر من اسمتو ببخش به لبهام...بي تو خاليه نفسهام قد بکش تو باور من...زير سايه بون دستام خواب سبز رازقي باش...عاشق هميشگي باش خسته ام از تلخي شب...تو طلوع زندگي باش من پر از حرف سکوتم...خاليم رو به سقوطم بي تو و آبي عشقت...تشنه ام کوير لوتم نميخوام آشفته باشم...آرزوي خفته باشم |




از جدا شدن نوشتی 